نه یک مرد پُردل ،نه یک تک سوارم
دراین بی عبوری ،فقط یک غبارم
که بوی رسیدن ،رسیده به روحم
ولبریز عشقم ،سراسر بهارم
۱۴/۱۲/۸۷
نوروز بر شما مبارک
بهاری باشید وهمیشه سبز
آن ستاره ای که بغض باران داشت و
در سرمای آنسوی پنجره ات سوخت...
من بودم
...
شبها که اين پنجره ،آيينه می شود
تو ديگر
جز، خود، نخواهی ديد...
دم صبح
من تمام شده ام و
خورشید با خاکستر من
بازی می کند...
...
سالهاست
در نبود تو
پا از گلیم آسمان
فراتر کشیده ام
حالا هرچه دنبال این
ستاره ی آتشین پرواز کنی
به گرد ردّپایش نمی رسی
...
۲۳/۵/۸۷غروب چهارشنبه
...ومن اينجا تنها
برف و باران بر من
ترس طوفان درمن
سايبان قدم هرچه پرستو:بی تاب
آشنای نگه هرچه ستاره،مهتاب
زخم تلخ از هر باد
روی دست وسرمن
هرکبوتر،عاشق،
آشنا با پرمن
گامهايم ؟
سبد عاشقی بذر و زمین
دستهایم ؟
دستهایم تنها
جادّه ی سرد عبور از جالیز
ترس یک دشمن زرد
روی نقاشی دلها: پاییز
وتو اینجا؟
...
آزاد
از سراسیمگی هرچه ((مترسک ))
در باد
وتو اینجا آزاد
از سراسیمگی هرچه ((مترسک))
در باد
۲۹/۱۰/۸۷یکشنبه
۱۰صبح
به بودن تو ،هرگناه تورا ،اشتباه تورا ،دل نديد وگذشت
تورفتي و دل ،در نبودن تو، دوربودن تو، خط كشيد و گذشت
هبوط دلت ،تا... سقوط دلت ،را دگر دل من، تكيه گه نشود
برو كه دگر ،چشم خيس دلم، با غرور تو باز، هم نگه نشود
زشوق تو ...
غرق بستر شب
ستاره ،اي! ...
"حرف آخر " شب
زباورت آن سپيده منم
كز ستاره پر و بي نشانه بميرد
زدوريت آن ترانه منم
كزدهان فتد و كس بهانه نگيرد
زخاك دلم، آه پاك دلم، خيزد وبه سحرگه، تورا فكند
تورا كه كنون ،غرق بود مني، از زلال دل من، جدا فكند
بازنگري 12/6/87
من و پاييز شانه به شانه ...
به پاييز گفتم
آرام ،گام بردار...
در زير برگها
بهاري، دارد، مي تپد
...
من و پاييز جلوتر رفتيم
نفس در سينه ي هردومان حبس بود
برگها را كنار زديم
تورا ديديم
هنوز بالهايت جان داشت
نفست بوي پرواز مي داد
و سكوت نبض تو در گوش برگها جاري بود
هنوز جاي پاي قلبت سبز بود
و
هنوز دستهايت
بوي دل مرا مي داد
اي كودكي بزرگوار من !!!
...
امروز كوچكتر از آنم
كه به قداست تو
بينديشم
يادت گرامي باد...
اي كودكي بزرگوار من !!!
اي كودكي بزرگوار من!!!
۳/۳/۸۷
پاییز پر تپش
بر نسل سبز برگ
یک مرگ تازه بود
اما برای من
بر خاطرات من
سر برگ تازه بود
این واژه ی غریب
این واژه ی عزیز
تنها درون شعر
تخریب گلشن است
اما برای من
هربرگ دفترش
یک شمع روشن است...
پاییز پرتپش
آمد ز ره غلیظ
با حس یک هنر
تنها برای تو
تخریب برگ سبز
اما برای من
تذهیب برگ سبز
تو آخر همه ی جاده های نرفته ای
ومن ،آغازسکوت همه ی حرفهای نگفته ...
به من بگو:کداميک تو هستی ؟
روشنی تاريک شبهای ابری ؟
يا تاريکی روشن شبهای برفی؟...
اينجا ،زير همين چراغ پير
دخترکی ايستاده است
دخترکی کبریت فروش
که چوب خطهای عمرش را
مشعل جوانيش را درکوچه های برفی
جار می زند...
...شب عيداست
ومن :اين ((دخترک)) جوانم
که کودکيم را
در انتهای نامم
به دوش می کشم
دختری مشعل به دست که روزهای جوانيش
را درتاريکترين شبهای برفی به شمارشگرزمان
می سپارد...
وتو :
آنسوی بخار پنجره
بر ماجرای من انگشت می کشی
ومرا زير حسرت چراغ می بينی
دخترکی مشعل به دست !...
ها...
وديگر مرا نمی بينی
فاصله ی من تا... تو
به اندازه ی هرم نفس های توست...
وتو به چراغ می خندی !!!
وبه سراسيمگی دانه های برف برای سقوط
وبه من که برای بخار یک شیشه
برگ برگ دلم را آتش می زنم
...
شب عيداست
ومن به مانند هرسال
زير اين چراغ پير
تاکنار پنجره ات
آمده ام و تو
سال را از من تحويل گرفتی و
...
در را بستی ...
هنوز هم نمی دانم
تو کداميک بودی
گرگ و ميش خلوت سحرگاهی
يا رعدوبرق رخوت شامگاهی
هنوز هم نمي دانم تو...کداميک بودی ؟!!!
ومن :اين ((دخترک)) جوانم
که کودکيم را
در انتهای نامم
به دوش می کشم...
نام اثر:دخترکبریت فروش (سروده ی فرشته مه نگار) ،از دفتر "قدرمطلق همه ی برگها سبز است "
تا چشم کار می کند ،ستاره به زمین سفر میکند
ومن... شمردم و...می شمارم ...
تو کدام شب آمدی که من خواب ماندم ؟!!!
ازکدام نفس گذشتی که تورا نشنیدم ؟!!!
نگاهم را روبه آسمان، صلیب می بندم :
گناه ،گناه من بود نه این نگاه تیزرو
در لفافه ی نقره ای شب...
ای هماره ی رفتن !
سوگند به تمامی اشکواره های ابدی
در کوره راههای نگاهت
دوباره می آغازم با خاطرات ردپایت
با گامهای روشن آهت
ای ستاره ی دنباله دار !...
ای هماره ی رفتن !...
ای ستاره ی دنباله دار!...
به آبی ترین لحظه ها سوگند
عبور خواهم کرد
از ژرفنای غزلهای دست نخورده ی باران
در چرکنویس خط خورده ی ابرها...
ناودان ،طومار دلتنگی های منست
که به بارانی ترین نگاه من دل خوش است...
به کوچه نشینی خو کرده ام
که رهگذران ،چراغ در دست
به سوسوی شبانه دل خوشند...
و...
سکوت بود وسکوت بود وسکوت
پرهیاهوترین واژه در بستر آتشین انتظار