تبليغاتX
اين قفس از آسمان آبي تر است - دختر کبریت فروش

تو آخر همه ی جاده های نرفته ای
ومن ،آغازسکوت همه ی حرفهای نگفته ...

به من بگو:کداميک تو هستی ؟
روشنی تاريک شبهای ابری ؟
يا تاريکی روشن شبهای برفی؟...
اينجا ،زير همين چراغ پير
دخترکی ايستاده است
دخترکی کبریت فروش
که چوب خطهای عمرش را
مشعل جوانيش را درکوچه های برفی
جار می زند...
...شب عيداست
ومن :اين ((دخترک)) جوانم
که کودکيم را
در انتهای نامم
به دوش می کشم
دختری مشعل به دست که روزهای جوانيش
را درتاريکترين شبهای برفی به شمارشگرزمان
می سپارد...
وتو :
آنسوی بخار پنجره
بر ماجرای من انگشت می کشی
ومرا زير حسرت چراغ می بينی
دخترکی مشعل به دست !...
ها...
وديگر مرا نمی بينی
فاصله ی من تا... تو
به اندازه ی هرم نفس های توست...
وتو به چراغ می خندی !!!
وبه سراسيمگی دانه های برف برای سقوط
وبه من که برای بخار یک شیشه
برگ برگ دلم را آتش می زنم
...
شب عيداست
ومن به مانند هرسال
زير اين چراغ پير
تاکنار پنجره ات
آمده ام و تو
سال را از من تحويل گرفتی و
...
در را بستی ...
هنوز هم نمی دانم
تو کداميک بودی
گرگ و ميش خلوت سحرگاهی
يا رعدوبرق رخوت شامگاهی
هنوز هم نمي دانم تو...کداميک بودی ؟!!!
ومن :اين ((دخترک)) جوانم
که کودکيم را
در انتهای نامم
به دوش می کشم...

نام اثر:دخترکبریت فروش (سروده ی فرشته مه نگار) ،از دفتر "قدرمطلق همه ی برگها سبز است "

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9:30 توسط فرشته مه نگار |