آن ستاره ای که بغض باران داشت و
در سرمای آنسوی پنجره ات سوخت...
من بودم
...
شبها که اين پنجره ،آيينه می شود
تو ديگر
جز، خود، نخواهی ديد...
دم صبح
من تمام شده ام و
خورشید با خاکستر من
بازی می کند...
...
سالهاست
در نبود تو
پا از گلیم آسمان
فراتر کشیده ام
حالا هرچه دنبال این
ستاره ی آتشین پرواز کنی
به گرد ردّپایش نمی رسی
...
۲۳/۵/۸۷غروب چهارشنبه